تبليغاتX
بنام خداوند باران
سکوتم از رضایت نیست××××××××دلم اهل شکایت نیست
 چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه
 نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه
 نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره
 نه به خاطر اينكه تنهاست
 نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه
 اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 14:36  توسط مردباران  | 
تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟

 با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن

- با هم گريه ميکنن با هم ميچرخن

 جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين

 حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه

 يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه

 نتيجه  اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو بهم ميزنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 9:15  توسط مردباران  | 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است، بخند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 1:47  توسط مردباران  | 

۲۰۱۱تون مبارک.سالم باشید و شاد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:11  توسط مردباران  | 
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم
 
ياد گرفتم به کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم
 
ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
 
ياد گرفتم تو زندگيم وقتي فهميدم طرفم چقدر دوسم داره
 
هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.
 
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم
 
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم
 
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 20:26  توسط مردباران  | 
 دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت

 با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود

دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعداز ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت

 مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد

 یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت كه با اتومبیل به دنبال دخترش برود

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید

با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد

 وسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود

 ولی با هر برقی كه در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد

و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد

زمانی كه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند،شیشه پنجره را پایین كشید

 و از او پرسید:چه كار می كنی؟ چرا همین طور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد،" من سعی می كنم صورتم قشنگ به نظر بیاید

 چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:1  توسط مردباران  | 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد

 او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم...

لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی...

مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 16:35  توسط مردباران  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 16:21  توسط مردباران  | 

خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم

حالا که آمد دیگری من میروم من میروم 

خداحافظ 

حالا که دست دیگری بر هم زده دنیای ما  

حالا که برهم می خورد آرامش فردای ما

 خدا حافظ  

ای تکیه گاه ناتوان، از نا امیدی خسته ام

 از بیم فرداهای دور بار سفر را بسته ام

گفتی که در سختی و غم پشت و پناه من شوی 

در کور راه زندگی فانوس راه من شوی

حالا که پشت پازدن برای تو آسان شده

حالا که لحظه های تو از آن این و از آن شده

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 3:51  توسط مردباران  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما گریخت

چند روزی ست  حالم دیدنی ست

حال من از این و آن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زه یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 3:43  توسط مردباران  | 
____________________$$$$___$$$$
__________________$$$$$$$_$$$$$$
_________$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$
__$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
__$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$
__$$$_$$_$$$$$$$$___________$$$$
_$$$$$_$$$$$$$$$$$___________$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$$
$_$$$$$$__$$$$$$$$$
$_$$$$$$___$$$$$$$$
_$$$$$$$$$__$$$$$$$
$_$$$$$$$$___$$$$$$
$$_$$$$$$$$___$$$$$
$$$_$$$$$$$$__$$$$$$
_$$$_$$$$$$$$$_$$$$$
$$$$$ __$$$$$$$$_$$$$
$$$$$$$ __$$$$$$$$$__$
$_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$
$$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$
$$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$
__$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$
_$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$
_$$$_$$_____________$$$$$$$$$$
_$$_$$______________$$$$$$$$$$
_$$$$________________$$$$$$$$$$
_$$$$________________$$$$$$$$$$
__$$$_________________$$$$$$$$$
$_____________________$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$$$$$__$$$$$
$___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____________________$$$$$__$$$$$$$$

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 5:7  توسط مردباران  | 

بشريت به ظاهر نيست، به باطن است. تولستوي

وبرای آنهایی که ظاهر رو دارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 4:52  توسط مردباران  | 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بودبیمار شد.
شوهر که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌ کرد

 براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست

دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود
.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،

شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند
.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که

گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:21  توسط مردباران  | 

 

يه داغ سخت سختم

يه باغ بي درختم

سفيده گيس عمرم

سياه روز بختم

تنم داره ميلرزه

تو اين هواي هرزه

گاهي نداشتن دل

به داشتنش مي ارزه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:55  توسط مردباران  | 

 

بريم به زير بارون

 خراب و درب و داغون

از آدم ها فراري

از عاشق ها گريزون

بزار كسي نبينه

غرور گريه هامو

بزار كسي نفهمه

غم تو خنده هامو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:53  توسط مردباران  | 

 

بگين بباره بارون

دلم هواشو كرده

بگين تموم شدم من

بگين كه برنگرده

بهش بگين شكستم

بهش بگين بريدم

نه اون بمن رسيد و

نه من به اون رسيدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:52  توسط مردباران  | 
 

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم
 
اما معنیشو نمیدونن
 
از آدمایی که می خوان مال اونا باشی
 
 اما خودشون مال تو نیستن
 
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
 
وقتی ،آفتاب میشه همه چیز یادشون میره
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 22:6  توسط مردباران  | 

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم توكاري با دلم كردي كه فكرشم نميكردم

چه آسون دل بريدي ........

از دلي كه پاي تو گيره كه از اين بدترم باشي واسه تو نفسش ميره

نمي تر سم گاهي دعامون بي اسر ميشه هميشه لحظه ي آخر خدا نزديك تر مي شه

تورو دسته خودش دادم........

كه از حالم خبر داره كه حتي از تو چشماشو يه لحظه برنمي داره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:9  توسط مردباران  | 
گفتی مسافری و من آنقدر ساده ام که سالهاست نماز دلم را شکسته میخوانم

***********************************************************

ذهن های بزرگ درباره ایده ها صحبت می کنند

ذهن های متوسط درباره رویدادها

ذهن های کوچک درباره دیگران

**********************************************************

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی

 غذا نیست که بهش ناخونک بزنی

دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی

رفیق نیست که بهش کلک بزنی

عشق مقدسه و باید جلوش زانو بزنی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 3:17  توسط مردباران  | 
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها  طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند.

 هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت  لاک پشتها خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

 در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیدایش کردند.

برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند،

 و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.

بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

 پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.

 بعد یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید.

 گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته

 چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

 سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت.

 پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او

پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده.

او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

 در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت

 بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید».

 منم حالا نمی رم نمک بیارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 5:15  توسط مردباران  | 

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه برو..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 4:58  توسط مردباران  | 

 

 
بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه

پس قدر مادرتونو بدونید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 4:6  توسط مردباران  | 

*****************************************************************

افلاطون میگه :اگه  با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی

زیاد جدی نگیرش؛ چون کار دل دوست داشتنه

 درست مثل کار چشم که دیدنه

ولی اگه کسی رو با عقلت! دوست داشتی

 بدان که داری چیزی رو تجربه می کنی                    

که اسمش عشق واقعیه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 3:4  توسط مردباران  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 5:5  توسط مردباران  | 
بودن...گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم

اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:56  توسط مردباران  | 
من ندانم كه كی ام

 

من فقط می دانم

 

كه تویی

 

شاه بیت غزل زندگی ام . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 3:8  توسط مردباران  | 
همیشه کسانی هستند که نمی خواهند پرواز مرا ببینند

 پس من فقط به پرواز فکر میکنم نه به آنها . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 3:6  توسط مردباران  | 

همیشه میگفتم :

چقدر مردن خوب است

چقدر مردن

در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است

خوب است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 3:4  توسط مردباران  |